نگاهی به زندگانی امام علی‌النقی (ع)

<p>گرچه عصر زندگى امام هادى عصر اختناق و استبداد بود امام، براى فعالیت فرهنگى در سطح گسترده آزادى عمل نداشت و از این نظر فضاى جامعه با عصر امام باقر – علیه السلام – بویژه عصر امام صادق – علیه السلام – تفاوت فراوان داشت ؛ اما آن حضرت در همان شرائط نامساعد، علاوه بر فعالیتهاى فرهنگى از طریق مناظرات، مکاتبات، پاسخگویى به سؤالها و شبهات، و تبیین بینش درست در برابر مکاتب کلامى منحرف، راویان و محدثان و بزرگانى از شیعه را تربیت کرد.
متن خبر

گرچه عصر زندگى امام هادى عصر اختناق و استبداد بود امام، براى فعالیت فرهنگى در سطح گسترده آزادى عمل نداشت و از این نظر فضاى جامعه با عصر امام باقر – علیه السلام – بویژه عصر امام صادق – علیه السلام – تفاوت فراوان داشت ؛ اما آن حضرت در همان شرائط نامساعد، علاوه بر فعالیتهاى فرهنگى از طریق مناظرات، مکاتبات، پاسخگویى به سؤالها و شبهات، و تبیین بینش درست در برابر مکاتب کلامى منحرف، راویان و محدثان و بزرگانى از شیعه را تربیت کرد.           آیت الله محمدعلی جاودان- «امام ابوالحسن على النقى الهادى» – علیه السلام – پیشواى دهم شیعیان، در نیمه ذیحجه سال ۲۱۲ هجرى در اطراف مدینه در محلى به نام «صریا» به دنیا آمد(۱). پدرش پیشواى نهم، امام جواد – علیه السلام – و مادرش بانوى گرامى «سمانه» است که کنیزى با فضیلت و تقوا بود (۲).مشهورترین القاب امام دهم، «نقى» و «هادى» است، و به آن حضرت «ابوالحسن الثالث» نیز مى‏ گویند (۳).امام هادى – علیه السلام – در سال ۲۲۰ هجرى پس از شهادت پدر گرامیش بر مسند امامت نشست و در این هنگام هشت ساله بود. مدت امامت آن بزرگوار ۳۳ سال و عمر شریفش ۴۱ سال و چند ماه بود و در سال ۲۵۴ در شهر سامراء به شهادت رسید. خلفاى معاصر حضرتامام هادى در مدت امامت خود با چند تن از خلفاى عباسى معاصر بود که به ترتیب زمان عبارتند از:۱ – معتصم، برادر ماءمون (۲۱۷ – ۲۲۷) (۴) .۲ – واثق، پسر معتصم (۲۲۷ – ۲۳۲).۳ – متوکل، برادر واثق (۲۳۲ – ۲۴۸).۴ – منتصر، پسر متوکل (۶ ماه).۵ – مستعین، پسر عموى منتصر (۲۴۸ – ۲۵۲).۶ – معتزّ، پسر دیگر متوکل (۲۵۲ – ۲۵۵).امام هادى در زمان خلیفه آخر مسموم گردید و به شهادت رسید و در خانه خود به خاک سپرده شد.اوضاع سیاسى، اجتماعى عصر اماماین دوره از خلافت عباسى ویژگیهاى دارد که آن را از دیگر دوره‏ ها جدا مى ‏سازد ذیلاً به برخى از این ویژگیها اشاره مى ‏کنیم:۱ – زوال هیبت و عظمت خلافت: خلافت، چه در دوره اموى و چه در دوره عباسى، براى خود هیبت و جلالى داشت، ولى در این دوره بر اثر تسلط ترکان و بردگان بر دستگاه خلافت، عظمت آن از بین رفت و خلافت همچون گویى به دست این عناصر افتاد که آن را به هر طرف مى ‏خواستند پرتاب مى ‏کردند، و خلیفه عملاً یک مقام تشریفاتى بود، ولى در عین حال هر موقع خطرى از جانب مخالفان احساس مى ‏شد خلفا و اطرافیان و عموم کارمندان دستگاه خلافت، در سرکوبى آن خطر نظر واحدى داشتند.۲ – خوش گذرانى و هوسرانى درباریان: خلفاى عباسى در این دوره به خاطر خلأى که بر دستگاه خلافت حکومت مى‏ کرد، به شب نشینى و خوش گذرانى و میگسارى مى ‏پرداختند و دربار خلافت غرق در فساد و گناه بود. صفحات تاریخ اخبار شب نشینی هاى افسانه ‏اى آنان را ضبط نموده است.۳ – گسترش ظلم و بیدادگرى و خودکامگى: ظلم و جور و نیز غارت بیت المال و صرف آن در عیاشی ها و خوشگذرانی ها جان مردم را به لب آورده بود.۴ – گسترش نهضتهاى علوى: در این مقطع از تاریخ، کوشش دولت عباسى بر این بود که با ایجاد نفرت در جلامعه نسبت به علویان، آنها را تار و مار سازد. هر موقع کوچکترین شبحى از نهضت علویان مشاهده مى‏ شود، برنامه سرکوبى بى رحمانه آنان آغاز مى‏ گشت، و علت شدت عمل نیز این بود که دستگاه خلافت با تمام اختناق و کنترلى که برقرار ساخته بود، خود را متزلزل و ناپایدار مى ‏دید و از این نوع نهضتها سخت بیمناک بود.شیوه علویان در این مقطع زمانى این بود که از کسى نامى نبرند و مردم را به رهبرى «شخص برگزیده ‏اى از آل محمد» دعوت کنند، زیرا سران نهضت مى‏ دیدند که امامان معصوم آنان، در قلب پادگان نظامى «سامراء» تحت مراقبت و مواظبت مى‏ باشند و دعوت به شخص معین مایه قطع رشته حیات او مى‏ گردد. این نهضتها و انقلابها بازتاب گسترش ظلم و فشار بر جامعه اسلامى در آن عصر بود و نسبت مستقیمى با میزان فشار و اختناق داشت، به عنوان نمونه در دوران حکومت «منتصر» که تا حدى به خاندان نبوت و امامت علاقه‏ مند بود و در زمان او کسى متعرض شیعیان و خاندان علوى نمى‏ شد، قیامى صورت نگرفت.تواریخ، تنها در فاصله سال ۲۱۹ تا ۲۷۰ قمرى، تعداد ۱۸ قیام ضبط کرده‏ اند. این قیامها نوعاً با شکست روبرو شده و توسط حکومت عباسى سرکوب مى‏ گشتند.علل شکست قیامهاعلل شکست این نهضتها و قیامها را از یک سو باید در ضعف رهبرى و فرماندهى این نهضتها جستجو کرد و از طرف دیگر در طرفداران و یاران این رهبران: رهبران نهضتها نوعاً داراى برنامه صحیح و کاملى نبودند و نابسامانی هایى در کار آنها وجود داشت و از طرف دیگر قیام آنها صدر در صد رنگ اسلامى نداشت و از این جهت معمولاً مورد تایید امامان زمان خود قرار نمى‏ گرفتند.البته گروهى از یاران و طرفداران این قیامها مردمى مخلص و شیعیان واقعى بودند که تا سر حد مرگ براى اهداف عالى اسلامى مى‏ جنگیدند، ولى تعداد این دسته کم بود و غالب مبارزین کسانى بودند که اهداف اسلامى روشنى نداشتند، بلکه در اثر ظلم و ستمى که بر آنان وارد مى‏ شد، ناراحت شده و در صدد تغییر اوضاع برآمده بودند. این گروه، در صورت احساس شکست و یا احتمال مرگ، رهبر خود را تنها گذاشته از اطراف او پراکنده مى‏ شدند.چنانکه اشاره شد، اگر بسیارى از این انقلابها مورد تایید امامان قرار نمى‏ گرفت، یا به این دلیل بود که صد در صد اسلامى نبودند و در اهداف آنها و رهبران آنها انحرافهایى مشاهده مى‏شد و یا طراحى و برنامه ریزى آنها طورى بود که شکست آنها قابل پیش بینى بود، و لذا اگر امام آشکارا آنها را تایید مى‏ کرد، در صورت شکست قیام، اساس تشیع و امامت و هسته اصلى نیروهاى شیعه در معرض خطر قرار مى‏ گرفت.فعالیتهاى مخفى امامآنگونه که جدول مدت حکومت خلفاى عباسى نشان مى‏ دهد، از میان آنان متوکل از همه بیشتر با امام هادى معاصر بوده است؛ از اینرو موضعگیرى او را در برابر امام ذیلاً توضیح مى‏ دهیم:متوکل نسبت به بنى هاشم بد رفتارى و خشونت بسیار روا مى‏ داشت. او به آنان بدگمان بود و همواره آنان را متهم مى‏ نمود. وزیر او «عبدالله بن یحیى بن خاقان» نیز پیوسته از بنى هاشم نزد متوکل سعایت مى‏ نمود و او را تشویق به بد رفتارى با آنان مى‏ کرد. متوکل در خشونت واجحاف به خاندان علوى گوى سبقت را از تمامى خلفاى بنى عباس ربوده بود (۵).متوکل نسبت به على – علیه السلام – و خاندانش کینه و عداوت عجیبى داشت و اگر آگاه مى‏ شد که کسى به آن حضرت علاقه‏ مند است، مال او را مصادره مى‏ کرد و خود او را به هلاکت مى‏ رساند (۶).بر اساس همین ملاحظات بود که حضرت هادى – علیه السلام -، بویژه در زمان متوکل، فعالیتهاى خود را به صورت سرّى انجام مى‏ داد و در مناسبات خویش با شیعیان نهایت درجه پنهانکارى را رعایت مى‏ کرد. مؤید این معنا حادثه‏ اى است که آن را مورخان چنین نقل کرده‏ اند:«محمد بن شرف» مى‏ گوید: همراه امام هادى – علیه السلام – در مدینه راه مى‏ رفتم. امام فرمود: آیا تو پسر شرف نیستى؟ عرض کردم: آرى. آنگاه خواستم از حضرت پرسشى کنم، امام بر من پیشى گرفت و فرمود: «ما در حال گذر از شاهراهیم و این محل، براى طرح سؤال مناسب نیست»! (۷).این حادثه شدت خفقان حاکم را نشان مى‏ دهد و میزان پنهانکارى اجبارى امام را بخوبى روشن مى‏ سازد.امام هادى – علیه السلام – در بر قرارى ارتباط با شیعیان که در شهرها و مناطق گوناگون و دور و نزدیک سکونت داشتند، ناگزیر همین روش را رعایت مى‏ کرد و وجوه و هدایا و نذور ارسالى از طرف آنان را با نهایت پنهانکارى دریافت مى‏کرد. یک نمونه از این قبیل برخورد، در کتب تاریخ و رجال چنین آمده است:«محمد بن داود قمى» و «محمد طلحى» نقل مى‏کنند: اموالى از «قم» و اطراف آن که شامل «خمس» و نذور و هدایا و جواهرات بود، براى امام ابوالحسن هادى حمل مى‏ کردیم. در راه، پیک اما در رسید و به ما خبر داد که باز گردیم، زیرا موقعیت براى تحویل این اموال مناسب نیست. ما باز گشتیم و آنچه نزدمان بود، همچنان نگه داشتیم تا آنکه پس از مدتى امام دستور داد اموال را بر شترانى که فرستاده بود بار کنیم و آنها را بدون ساربان به سوى او روانه کنیم. ما اموال را به همین کیفیت حمل کردیم و فرستادیم. بعد از مدتى که به حضور امام رسیدیم، فرمود: به اموالى که فرستاده‏ اید، بنگرید! دیدیم در خانه امام، اموال به همان حال محفوظ است (۸).گرچه روشن نیست که این جریان در زمان اقامت امام در مدینه اتفاق افتاده یا در سامراء (چون در سامراء کنترل و مراقبت، شدیدتر بود)، اما در هر حال نمونه بارزى از ارتباطهاى محرمانه و دور از دید جاسوسان دربار خلافت به شمار مى‏ رود.شبکه ارتباطى وکالتشرائط بحرانى اى که امامان شیعه در زمان عباسیان با آن روبرو بودند، آنان را واداشت تا ابزارى جدید براى برقرارى ارتباط با پیروان خود جستجو کنند. این ابزار چیزى جر شبکه ارتباطى وکالت و تعیین نمایندگان و کارگزاران در مناطق مختلف توسط امام نبود.هدف اصلى این سازمان جمع آورى خمس، زکات، نذور و هدایا از مناطق مختلف توسط وکلا، و تحویل آن به امام، و نیز پاسخگویى امام به سؤالات و مشکلات فقهى و عقیدتى شیعیان و توجیه سیاسى آنان توسط وکیل امام بود. این سازمان کاربرد مؤثرى در پیشبرد مقاصد امامان داشت.امام هادى – علیه السلام – که در سامراء تحت نظر و کنترل شدیدى قرار گرفته بود، برنامه تعیین کارگزاران و نمایندگان را که پدرش امام جواد – علیه السلام – اجرا کرده بود، ادامه داد و نمایندگان و وکلائى در مناطق و شهرهاى مختلف منصوب کرد و بدین وسیله یک سازمان ارتباطى هدایت شده و هماهنگ به وجود آورد که هدفهاى یاد شده را تامین مى‏ کرد.فقدان تماس مستقیم بین امام و پیروانش، نقش مذهبى – سیاسى وکلا را افزایش داد، به نحوى که کارگزاران (وکلاى) امام مسئولیت بیشترى در گردش امور یافتند. وکلاى امام بتدریج تجربیات ارزنده‏اى را در سازماندهى شیعیان در واحدهاى جداگانه به دست آوردند. گزارشهاى تاریخى متعدد نشان مى‏دهد که وکلا، شیعیان را بر مبناى نواحى گوناگون به چهار گروه تقسیم کرده بودند:نخستین ناحیه، بغداد، مدائن و عراق (کوفه) را شامل مى‏ شد. ناحیه دوم، شامل بصره و اهواز بود. ناحیه سوم، قم و همدان، و بالاخره ناحیه چهارم، حجاز، یمن و مصر را در بر مى‏ گرفت. هر ناحیه به یک وکیل مستقل واگذار مى‏ شد که تحت نظر او کارگزاران محلى، منصوب مى‏ شدند. اقدامات سازمان وکالت را در دستور العملهاى حضرت هادى – علیه السلام – به مدیریت این سازمان، مى‏ توان مشاهده کرد. نقل مى‏ شود که آن حضرت طى نامه‏ اى در سال ۲۳۲ ه.ق، به «على بن بلال»، وکیل محلى خود (در بغداد) نوشت:«… من ابو على (بن راشد) را به جاى «على بن حسین بن عبدربه» (۹) منصوب کردم. این مسئولیت را بدان جهت به او واگذار کردم که وى از صلاحیت لازم به حد کافى برخوردار است، به نحوى که هیچ کس بر او تقدم ندارد. مى‏ دانم که تو بزرگ ناحیه خود هستى، به همین جهت خواستم طى نامه جداگانه‏ اى تو را از این موضوع آگاه کنم. در عین حال، لازم است از او پیروى کرده و وجوه جمع آورى شده را به وى بسپارى. پیروان دیگر ما را نیز به این کار سفارش کن و به آنان چنان آگاهى ده که وى را یارى کنند تا بتواند وظائف خود را انجام بدهد…»(۱۰).امام هادى – علیه السلام – در نامه‏ اى دیگر به وکلاى خود در بغداد، مدائن، و کوفه نوشت:«اى ایوب بن نوح! به موجب این فرمان از برخورد با «ابوعلى» خوددارى کن، هر دو موظفید در ناحیه خاص خویش به وظائفى که بر عهده تان واگذار شده عمل کنید، در این صورت مى‏ توانید وظائف خود را بدون نیاز به مشاوره با من انجام دهید.اى ایوب! بر اساس این دستور هیچ چیز از مردم بغداد و مدائن نپذیر، و به هیچ یک از آنان اجازه تماس با من رانده. اگر کسى وجوهى را از خارج از حوزه مسئولیت تو آورد، به او دستور بده به وکیل ناحیه خود بفرستد.اى ابو على! به تو نیز سفارش مى‏ کنم که آنچه را به ابو ایوب دستور دادم عیناً اجرا کنى» (۱۱).همچنین امام نامه‏ اى توسط «ابو على بن راشد» به پیروان خود در «بغداد»، «مدائن»، «عراق» و اطراف آن فرستاد و طى آن نوشت:«… من «ابو على بن راشد» را به جاى «حسین بن عبدربه» و وکلاى قبلى خود برگزیدم، و اینک او نزد من به منزله حسین بن عبدربه است. اختیارات وکلاى قبلى را نیز به ابوعلى بن راشد دادم تا وجوه مربوط به من را بگیرد و او را که فردى شایسته و مناسب است، براى اداره امور شما برگزیدم و بدین منصب گماشتم. شما – که رحمت خدا بر شما باد – براى پرداخت وجوه نزد او بروید. مبادا رابطه خود را با او تیره سازید، اندیشه مخالفت با او را از اذهان خود خارج سازید. به‏ اطاعت خدا و پاک کردن اموالتان بشتابید. از ریختن خون یکدیگر خوددارى کنید. یکدیگر را در راه نیکوکارى و تقوا یارى دهید و پرهیزگار باشید تا خدا شما را مشمول رحمت خویش قرار دهد. همگى به ریسمان خدا چنگ بزنید و نمیرید مگر آنکه مسلمان باشید. من فرمانبردارى از او را همچون اطاعت از خودم لازم مى‏دانم و نافرمانى نسبت به او را نافرمانى در برابر خود مى‏دانم، پس بر همین شیوه باقى باشید که خداوند به شما پاداش مى‏ دهد و از فضل خود وضع شا را بهبود مى‏ بخشد. او از آنچه در خزانه خود دارد، بخشنده و کریم و نسبت به بندگان خود سخاوتمند و رحیم است. ما و شما در پناه او هستیم. این نامه را به خط خود نوشتم. سپاس و ستایش بسیار تنها شایسته خدا است» (۱۲).«على بن جعفر»، یکى دیگر از نمایندگان امام هادى – علیه السلام – و اهل «همینیا»، از قراى اطراف «بغداد»، بود. گزارش فعالیتهاى او به متوکل رسیده بود، متوکل او را بازداشت و زندانى کرد. او پس از گذراندن دوران طولانى زندان، آزاد شد و به دستور امام هادى رهسپار مکه شد و در آن شهر اقامت گزید (۱۳).در شمار نمایندگان امام هادى همچنین باید از «ابراهیم بن محمد همدانى» نام برد. حضرت هادى طى نامه‏ اى به او نوشت:«وجوه ارسالى رسید، خدا از تو قبول فرماید و از شیعیان ما راضى باشد و آنان را در دنیا و آخرت همراه ما قرار دهد…» .این نامه به روشنى نشان مى‏ دهد که ابراهیم از طرف امام مسئولیت مالى داشته و احتمالاً غیر از وظائف دیگر – موظف بوده وجوه جمع آورى شده از شیعیان را نزد امام بفرستد. امام در ادامه این نامه، در تقدیر از فعالیتها و تایید موقعیت وى نوشت:«نامه‏اى به «نضر» (۱۴) نوشتم و به او سفارش کردم که معترض تو نشود و با تو مخالفت نکند و موقعیت تو را نزد خویش به وى اعلام کردم. به «ایوب» (۱۵) نیز عیناً همین را دستور دادم. همچنین به دوستداران خود در همدان نامه‏ اى نوشته و به آنان تاکید کردم که از تو پیروى نمایند و یادآورى نمودم که: «ماجز تو وکیلى در آن ناحیه نداریم» (۱۶).در هر حال نقش سازمان وکالت، بویژه در زمان حکومت متوکل عباسى، نمایان بود. متوکل با جذب و استخدام نظامى افرادى که بینش ضد علوى داشتند، مى‏ کوشید تا ترتیب کار مخالفان خود را بدهد و فعالیتهاى سازمان یافته زیر زمینى علویان بویژه امامیه، را نابود سازد. او دست به یک رشته عملیات نظامى جهت بازداشت و دستگیرى شیعیان زد و این برنامه را با خشونت و شدت ادامه داد، به طورى که بعضى از وکلاى امام در بغداد، مدائن، کوفه و سایر نقاط عراق زیر شکنجه در گذشتند و عده‏ اى دیگر به زندان افتادند (۱۷). این اقدامات لطمه‏ هاى جدّى بر پیکر شبکه وکالت وارد کرد، اماحضرت هادى – علیه السلام – با تلاش پخته خویش، این شبکه را همچنان فعال و پر ثمر نگه داشت.انتقال امام از مدینه به سامراءمتوکل براى زیر نظر گرفتن امام هادى – علیه السلام – از روش نیاکان پلید خود استفاده مى‏ کرد و در صدد بود به هر وسیله ممکن فکر خود را از طرف حضرت راحت کند. روش مامون را در مورد کنترل فعالیتهاى امام پیش از این دیدیم:او از طریق وصلتى که با حضرت جواد – علیه السلام – برقرار کرد، توانست کنترل و سانسور را حتى در درون خانه امام بر قرار سازد و تمام حرکات و ملاقاتهاى حضرت را زیر نظر داشته باشد. پس از شهادت امام جواد – علیه السلام – و جانشینى امام «هادى» به جاى پدر، ضرورت اجراى چنین نقشه‏اى بر خلیفه وقت کاملاً روشن بود، زیرا اگر امام در مدینه اقامت مى‏ کرد و خلیفه به او دسترسى نمى‏ داشت، قطعاً براى حکومت جابرانه او خطر جدى در بر مى‏ داشت. اینجا بود که کوچکترین گزارشى درباره خطر احتمالى امام، خلیفه را بشدت نگران ساخت و منجر به انتقال امام به سامرا گشت. توضیح اینکه:«عبدالله بن محمد هاشمى»، فرماندار وقت مدینه، طى نامه‏ اى خلیفه را بشدت از فعالیتهاى سیاسى امام نگران ساخت و پایگاه اجتماعى آن حضرت را براى متوکل تشریح کرد(۱۸)، ولى حضرت با ارسال نامه‏ اى براى متوکل ادعاهاى «عبدالله» را رد کرد و از او به متوکل شکایت کرد .متوکل مانند اغلب سیاستمداران جهان، با یک حرکت مزورانه و دو پهلو، از یک طرف «عبدالله بن محمد» را از کار برکنار کرد و از طرف دیگر به کاتب دربار خویش دستور داد نامه‏ اى به حضرت بنویسد که بر حسب ظاهر علاقه متوکل را نسبت به امام – علیه السلام – بیان مى‏ کرد، ولى در واقع دستور جلب محترمانه! حضرت بود و بعداً خواهیم دید که متوکل چه فشارها و تضییقاتى براى امام – علیه السلام – فراهم ساخت. نامه بدین مضمون بود:«بنام خدا، پس از حمد و ثناى خداوند، امیر المؤمنین شما را خوب مى‏ شناسد، شخصیت، بزرگوارى و نسبت و قرابت شما را با رسول خدا رعایت مى‏ کند، و تنها هدف او جلب رضایت و خشنودى خداوند و شما است. اکنون دستور دادند که طبق درخواست شما فرمانده جنگ و امام جمعه شهر، «عبدالله بن محمد»، که مرتکب خلاف اهانت به شما شده است، برکنار و به جاى او «محمد بن فضل» منصوب شود. او دستور دارد در برابر امر شما مطیع بوده در تکریم و تعظیم شما نهایت سعى و کوشش را به عمل آورد تا بدان وسیله به خدا و رسول او و امیرالمؤمنین (متوکل) تقرب جوید.امیر المؤمنین مشتاق دیدار شما است تا تجدید عهدى صورت گیرد، اگر مایل به زیارت خلیفه باشید و به آن علاقه دارید مى‏ توانید به اتفاق خانواده و دوستان و علاقه‏ مندان حرکت کنید. برنامه سفر به اختیار خودتان است، هرجا خواستید توقف نمایید. در صورت تمایل، خدمتگزار خلیفه، «یحیى بن هرثمه»، ملازم رکاب خواهد بود و به خدمتگزارى شما مفتخر خواهد شد، زیرا شما نزد ما محترمید و ما شدیداً به شما علاقه‏ مندیم. والسلام علیکم ورحمة الله وبرکاته (۱۹).بدون تردید امام از سوء نیت متوکل آگاه بود، ولى چاره‏ اى جز رفتن به سامراء نداشت، زیرا قبول نکردن دعوت متوکل سندى در تایید گفتار سعایت کنندگان مى‏ شد و باعث تحریک بیشتر متوکل مى‏ گردید و بهانه بیشترى به دست او مى‏ داد که تضییقات و مشکلات فراوانى را براى حضرت فراهم کند. دلیل اینکه امام از نیت شوم متوکل آگاه بود و بناچار به این سفر اقدام نمود، جملاتى است که امام بعدها در سامرّآ مى‏ فرمود: «مرا از مدینه با اکراه با سامراء آوردند»(۲۰).در هر حال امام نامه دعوت را دریافت داشت و ناگزیر همراه «یحیى بن هرثمه» عازم سامراء گردید (۲۱).گزارش فرمانده دژخیمان متوکل«یحیى بن هرثمه»، که ماموریت داشت امام هادى – علیه السلام – را از مدینه به سامراء جلب نماید، ماجراى ماموریت خود را چنین شرح مى‏ دهد:وارد مدینه شدم، به سراغ منزل «على» (النقى) رفتم. پس از ورود من به خانه او، و آگاه شدن مردم مدینه از جریان جلب او، اضطراب و ناراحتى عجیبى در شهر به وجود آمد و چنان فریاد و شیون برآوردند که تا آن روز مانند آن را ندیده بودم.ابتدائا با قسم و سوگند تلاش کردم که آنان را آرام سازم، گفتم: هیچ قصد سوئى در کار نیست و من مامور اذیت و آزار او نیستم. آنگاه مشغول بازدید و جستجوى خانه و اثاثیه آن شدم. در اطاق مخصوص او جز تعدادى قرآن و کتاب دعا چیز دیگرى نیافتم. چند نفر مامور، او را از منزل خارج کردند و خود خدمتگزارى او را از منزل تا شهر سامراء عهده دار گشتم.پس از ورود به «بغداد» ابتداءا با «اسحاق بن ابراهیم طاهرى»، فرماندار بغداد، روبرو شدم. وى به من گفت: یحیى! این آقا فرزند پیامبر است، اگر متوکل را در کشتن او تحریک و ترغیب نمایى بدان که خونخواه و دشمن تو، رسول خدا خواهد بود.در پاسخ گفتم: به خدا قسم، تا به حال جز نیکى و خوبى چیز دیگرى از او ندیده ‏ام که به چنین کارى دست بزنم.(آنگاه به سوى سامراء حرکت کردم) و پس از ورود به شهر سامراء جریان را براى «وصیف ترکى» (۲۲) نقل کردم، او نیز به من گفت: اگر یک مو از سر او کم شود، مسئول آن تو خواهى بود! از سخنان اسحاق بن ابراهیم و وصیف ترکى تعجب کردم و پس از ورود به دربار و دیدار با متوکل، گزارش سفر را به اطلاع او رساندم، دیدم متوکل نیز براى او احترام قائل است (۲۳).ورود امام به سامراءطبق دستور «متوکل» روز ورود به سامراء به بهانه اینکه هنوز محل اقامت امام آمده نیست! حضرت را در محل پستى که به «خان الصعالیک» (کاروانسراى گدایان و مستمندان) معروف بود، وارد کردند و حضرت آن روز را در آنجا به سر برد. البته هدف از این کار تحقیر موذیانه و دیپلمات مآبانه حضرت بود!(۲۴)روز بعد، منزلى براى سکونت امام معیّن کردند که در آنجا استقرار یافت (۲۵).امام در این شهر ظاهراً آزاد بود ولى در حقیقت همانند یک زندانى به سر مى‏ برد، زیرا موقعیت محل طورى بود که امام همواره تحت نظر بود و رفت و آمدها و ملاقاتهاى حضرت توسط ماموران خلیفه کنترل مى ‏گردید.«یزداد»، طبیب مسیحى و شاگرد «بختیشوع»، با اشاره به انتقال اجبارى امام به سامراء مى ‏گفت: اگر شخصى علم غیب مى‏داند، تنها اوست. او را به اینجا آورده‏ اند تا از گرایش مردم به سوى او جلوگیرى کنند، زیرا با وجود وى حکومت خود را در خطر مى ‏بینند(۲۶).ترس و وحشت متوکل از نفوذ معنوى امام در میان مردم را مى ‏توان از انتخاب محل سکونت حضرت فهمید.بارى متوکل با همه این مراقبتها باز هم وجود حضرت را براى حکومت خود خطرى جدى مى ‏دانست و مى ‏ترسید یاران و پیروان امام مخفیانه با او تماس گرفته براى قیام و شورش نقشه‏اى طرح کنند و براى زمینه سازى جهت این کار، پول و سلاح جمع آورى کرده افرادى را آموزش دهند.اطرافیان خلیفه هم گاهى او را از احتمال شورش امام و یارانش بر حذر مى ‏داشتند. لذا متوکل هر چند وقت یک بار دستور مى ‏داد خانه امام به دقت مورد بازرسى قرار گیرد، و با آنکه ماموران هر بار با دست خالى بر مى ‏گشتند، اما او باز نگران بود و احساس خطر مى ‏کرد. به یک نمونه از این موارد اشاره مى ‏کنیم:بزم شراب درهم مى ‏ریزد!یک بار، باز هم از امام هادى نزد متوکل سعایت کردند که در منزل او اسلحه و نوشته ها و اشیاى دیگرى است که از شیعیان او در قم به او رسیده و او عزم شورش بر ضدّ دولت را دارد. متوکل گروهى را به منزل آن حضرت فرستاد و آنان شبانه به خانه امام هجوم بردند، ولى چیزى به دست نیاوردند، آنگاه امام را در اطاقى تنها دیدند که در به روى خود بسته و جامه پشمین بر تن دارد و بر زمینى مفروش از شن و ماسه نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است .امام را با همان حال نزد متوکل بردند و به او گفتند: در خانه ‏اش چیزى نیافتیم و او را روبه قبله دیدیم که قرآن مى ‏خواند.متوکل چون امام را دید، عظمت و هیبت امام او را فرا گرفت و بى اختیار حضرت را احترام کرد و در کنار خود نشاند و جام شرابى را که در دست داشت به آن حضرت تعارف کرد! امام سوگند یاد کرد و گفت: گوشت و خون من با چنین چیزى آمیخته نشده است، مرا معارف دار! او دست برداشت و گفت: شعرى بخوان!امام فرمود: من شعر کم از بردارم.گفت: باید بخوانى؟امام اشعارى خواند که ترجمه آن چنین است:(زمامدارن جهانخوار و مقتدر) بر قله کوهسارها شب را به روز آوردند در حالى که مردان نیرومند از آنان پاسدارى مى ‏کردند، ولى قله ‏ها نتوانستند آنان را (از خطر مرگ) برهانند.آنان پس از مدتها عزت از جایگاههاى امن به زیر کشیده شدند و در گودالها (گورها) جایشان دادند؛ چه منزل و آرامگاه ناپسندى!پس از آنکه به خاک سپرده شدند، فریاد گرى فریاد برآورد: کجاست آن دست بندها و تاجها و لباسهاى فاخر؟کجاست آن چهره ‏هاى در ناز و نعمت پرورش یافته که به احترامشان پرده‏ ها مى‏ آویختند (بارگاه و پرده و دربان داشتند)؟گور به جاى آنان پاسخ داد: اکنون کرمها بر سر خوردن آن چهره ‏ها با هم مى‏ ستیزند!آنان مدت درازى در دنیا خوردند و آشامیدند؛ ولى امروز آنان که خورنده همه چیز بودند، خود خوراک حشرات و کرمهاى گور شده ‏اند!چه خانه هایى ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ کند، ولى سرانجام پس از مدتى، این خانه‏ ها و خانواده ‏ها را ترک گفته به خانه گور شتافتند!چه اموال و ذخائرى انبار کردند، ولى همه آنها را ترک گفته رفتند و آنها را براى دشمنان خود واگذاشتند!خانه ‏ها و کاخهاى آباد آنان به ویرانه ‏ها تبدیل شد و ساکنان آنها به سوى گورهاى تاریک شتافتند! (۲۷).تاثیر کلام امام چندان بود که متوکل به سختى گریست، چنانکه ریشش ‏تر شد. دیگر مجلسیان نیز گریستند. متوکل دستور داد بساط شراب را جمع کنند و چهار هزار درهم به امام تقدیم کرد و آن حضرت را با احترام به منزل بازگرداند!(۲۸)امام در زندان متوکلمتوکل کینه عجیبى از امام در دل داشت و همواره در صدد آزار و اذیب آن حضرت بود و با آنکه امام در سامراء در حقیقت همانند یک زندانى به سر مى ‏برد، با این حال پس از احضار امام از مدینه به سامراء دستور داد مدتى حضرت را زندانى کنند.«صقر بن ابى دلف» مى‏گوید: هنگامى که امام هادى – علیه السلام – را به سامراء آوردند، رفتم تا از حال او جویا شوم. «زرّافى» دربان متوکل مرا دید و دستور داد وارد شوم. وارد شدم. پرسید: براى چه کار آمده‏ اى؟گفتم: خیر است.گفت: بنشین! نشستم، ولى هراسان شدم و سخت در اندیشه فرو رفتم و با خود گفتم: اشتباه کردم (که به چنین کار خطرناکى اقدام کردم و براى دیدار امام آمدم).«زرافى» کار مردم را انجام داد و آنها را مرخص کرد و چون خلوت شد، گفت چه کار دارى و براى چه آمده ‏اى؟گفتم: براى کار خیرى.گفت: گویا آمده ‏اى حال مولاى خود خبر بگیرى، گفتم: مولاى من کیست؟ مولاى من خلیفه است!گفت: ساکت شو، مولاى تو بر حق است، نترس که من نیز بر اعتقاد تو هستم و او را امام مى‏ دانم.من خدا را سپاس گفتم. آنگاه گفت: آیا مى ‏خواهى او را ببینى؟ گفتم: آرى.گفت: قدرى بنشین تا پستچتى (نامه رسان) بیرون رود. چون وى بیرون رفت، با اشاره به من، به غلامش گفت: این را به اتاقى که آن علوى در آن زندانى است، ببر و نزد او واگذار و برگرد.چون به خدمت امام رسیدم، حضرت را دیدم روى حصیرى نشسته و در برابرش قبر حفر شده ‏اى قرار دارد، سلام کردم. فرمود: بنشین! نشستم! پرسید: براى چه آمده ‏اى؟عرض کردم: آمده ‏ام از حال شما خبرى بگیرم. در این هنگام بر قبر نظر کردم و گریستم. فرمود: گریان مباش که در این گرفتارى آسیبى به من نمى ‏رسد.من خدا را سپاس گفتم. آنگاه از معناى حدیثى پرسیدم، امام جواب گفت، و پس از جواب، فرمود: مرا واگذار و بیرون رو که بر تو ایمن نیستم و بیم آن است که آزارى به تو برسانند (۲۹).این حادثه از یک سو خشونت و شدت عمل متوکل را در مورد امام هادى مى‏ رساند و از سوى دیگر بیانگر میزان نفوذ امام در میان درباریان و ماموران ویژه خلیفه است.متوکل در آخرین روزهاى عمرش به پیشکار خود، «سعید بن حاجب»، دستور داد امام را به قتل برساند، ولى حضرت فرمود: بیش از دو روز نمى‏ گذرد که متوکل کشته مى ‏شود، و همین جور هم شد! (۳۰)جنایات و سختگیری هاى متوکل در مورد شیعیانمتوکل یکى از جنایتکارترین خلفاى عباسى بود. او در دشمن با امیر مؤمنان – علیه السلام – و خاندان و شیعیان او دلى پر کینه داشت و دوران حکومت او براى شیعیان و علویان یکى از سیاهترین دورانها بشمار مى ‏رود. از آنجا که همه جنایات او را نمى‏ توان در این بحث فشرده بیان کرد، ناگزیر به برخى از جنایات او نمونه وار اشاره مى‏ کنیم:۱ – در حکومت او گروهى از علویان زندانى یا تحت تعقیب و متوارى شدند که از آن جمله مى ‏توان از «محمد بن صالح» (از نوادگان امام مجتبى – علیه السلام -) و «محمد بن جعفر» (یکى از مبلغان حسن بن زید که در طبرستان قیام کرده بود) نام برد (۳۱).۲ – او در سال ۲۳۶ قمرى دستور داد آرامگاه سرور شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین – علیه السلام – و بناهاى اطراف آن ویران و زمین پیرامون آن کشت شود و نیز در اطراف آن پاسگاه هایى بر قرار ساخت تا زا زیارت آن حضرت جلوگیرى کند. گویا هیچ یک از مسلمانان حاضر به تخریب قبر امام حسین – علیه السلام – نبوده است، زیرا او این کار را توسط شخصى بنام «دیزج» انجام داد که یهودى الاءصل بود. متوکل اعلام کرد: رفتن به زیارت حسین بن على ممنوع است و اگر کسى به زیارت او برود، مجازات خواهد شد (۳۲). او مى‏ترسید قبر امام حسین – علیه السلام – پایگاهى بر ضد او گردد و مبارزات و شهادت آن شهید بزرگوار الهام بخش حرکت و قیام مردم در برابر ستمهاى دربار خلافت شود. اما شیعیان و دوستداران سرور شهیدان در هیچ شرائطى از زیارت آن تربت پاک باز نایستادند و زائران، انواع صدمه ‏ها و شکنجه‏ ها را تحمل مى‏کردند و باز به زیارت مى ‏رفتند. پس از قتل متوکل دوباره شیعیان با همکارى علویان قبر آن حضرت را باز سازى کردند (۳۳).خراب کردن قبر امام حسین – علیه السلام – مسلمانان را بشدت خشمگین ساخت، به طورى که مردم «بغداد» شعارهایى بر ضد متوکل بر در و دیوارها و مساجد مى ‏نوشتند و شعراى مبارز و متعهد، با سرودن اشعارى، او را «هجو» مى ‏کردند. از جمله آن سروده ‏ها، شعرى است که ترجمه آن به قرار زیر است:«به خدا قسم اگر بنى امیه، فرزند دختر پیامبرشان را به ستم کشتند، اینک کسانى که از دودمان پدر او هستند (بنى عباس) جنایتى مانند جنایت بنى امیه مرتکب شده‏ اند. این قبر حسین است که به جان خودم سوگند (توسط عباسیان) ویران شده است. بنى عباس متاسفند که در قتل حسین – علیه السلام – شرکت نداشته ‏اند! و اینک با تجاوز به تربت حسین و ویران کردن قبر او، به جان استخوانهاى او افتاده ‏اند!» (۳۴).۳ – او در زمان خلافت خود بزرگانى از مردم مسلمان و معتقد به اهل بیت را به شهادت رسانید که از جمله آنان «ابن سکّیت»، یار با وفاى امام جواد و امام هادى و شاعر و ادیب نام آور شیعى، بود که متوکل به جرم دوستى على – علیه السلام – او را به قتل رسانید (۳۵) روزى متوکل با اشاره به دو فرزند خود، از وى پرسید: این دو فرزند من نزد تو محبوبترند یا «حسن» و «حسین»؟ابن سکّیت از این سخن و مقایسه بى موردسخت برآشفت و خونش به جوش آمد و بى درنگ گفت: «به خدا سوگند «قنبر» غلام على – علیه السلام – در نظر من از تو و دو فرزندت بهتر است!»متوکل که مست قدرت و هوا و هوس بود، فرمان داد زبان او را از پشت سر بیرون کشیدند! (۳۶)۴ – «خطیب بغدادى» درباره شکنجه و آزار طرفداران خاندان رسالت از سوى متوکل مى ‏نویسد: متوکل عباسى «نصر بن على جهضمى» را به علت حدیثى که درباره منقبت و فضیلت على – علیه السلام – و حضرت فاطمه – علیها السلام – و امام حسن و امام حسین – علیهما السلام – نقل کرده بود «هزار» تازیانه زد و دست از او برنداشت تا آنکه شهادت دادند او از اهل سنت است! (۳۷)۵ – او به شعراى مزدور و خود فروخته‏اى همچون «مروان بن ابى الجنوب» مبالغ هنگفتى صله مى‏داد تا درباره مشروعیت حکومت بنى عباس و هجو بنى هاشم شعر بسرایند (۳۸).۶ – او زمانى که به ایجاد ارتشى نوین موسوم به «شاکریه» دست زد، افرادى را از مناطقى که در بینش ضد علوى مشهور بودند، بویژه از سوریه، الجزیره، جبل، حجاز و عنبا استخدام کرد(۳۹) .۷ – اوبه حاکم مصر دستور داد تا طالبیان را به عراق تبعید کند، حاکم مصر نیز چنین کرد. آنگاه در سال ۲۳۶ آنان را به مدینه منتقل کرد (۴۰).۸ – او شیعیان را از دستگاه دولت اخراج مى‏ کرد و موقعیت آنان را در اذهان عمومى خدشه دار مى ‏ساخت. به عنوان نمونه، مى ‏توان از برکنارى «اسحاق بن ابراهیم» یاد کرد که متوکل او را به جرم شیعه بودن از حکمرانى «سامراء» و «سیروان» در استان «جبل» برکنار کرد. افراد دیگرى نیز به همین علت موقعیتهاى خود را از دست دادند (۴۱).متوکل با اِعمال این شیوه ‏ها، از بروز هر گونه حرکتى از ناحیه شیعیان بر ضد رژیم خود جلوگیرى کرد، لکن موفق نشد فعالیتهاى پنهانى آنان را خاتمه بخشد و چنانکه قبلاً گفتیم، گزارشهاى تاریخى، حاکى از آن است که امام هادى – علیه السلام – ارتباطهاى خود را با پیروانش در نهان ادامه مى ‏داد.فشارهاى اقتصادى بر شیعیانمتوکل به منظور تضعیف جبهه تشیع و نابود ساختن نیروهاى مبارز شیعه، آنان را شدیداً در فشار اقتصادى قرار داده بود، به طورى که تا این حد فشار اقتصادى بر شیعیان تا آن تاریخ بى سابقه بود.البته مى‏دانیم که شیعه پس از رحلت پیامبر، همواره از نظر اقتصادى در فشار و مضیقه قرار داشت. در این زمینه، علاوه بر گرفتن «فدک» از فاطمه زهرا – سلام الله علیها که انگیزه سیاسى داشت و هدف از آن تضعیف بنیه اقتصادى جناح امیر مؤمنان – علیه السلام – و بنى هاشم بود، نمونه ‏هاى فراوانى در تاریخ اسلام به چشم مى ‏خورد که یکى از آنها روش معاویه با شیعیان، بویژه بنى هاشم، بود. یکى از تاکتیک هایى که معاویه به منظور اخذ بیعت از حسین بن على – علیه السلام – براى ولیعهدى یزید به آن متوسل شد، خوددارى وى از پرداخت هرگونه عطیه به بنى هاشم از بیت المال در جریان سفر به مدینه بود تا بدین وسیله امام را زیر فشار گذاشته وادار به بیعت کند (۴۲).نمونه دیگر، فشار اقتصادى «ابو جعفر منصور دوانیقى» (دومین خلیفه عباسى) بود. منصور برنامه سیاه تحمیل گرسنگى و فلج سازى اقتصادى را در سطح وسیع و گسترده ‏اى به اجرا مى‏ گذاشت و هدف او این بود که مردم، نیازمند و گرسنه و متکى به او باشند و در نتیجه همیشه در فکر سیر کردن شکم خود بوده مجال اندیشه در مسائل بزرگ اجتماعى را نداشته باشند. او روزى در حضور جمعى از خواص درباریان خویش با لحن زننده ‏اى انگیزه خود را از گرسنه نگهداشتن مردم چنین بیان کرد: عرب‏هاى بادیه نشین در ضرب المثل خود، خوب گفته‏ اند که: «سگ خود را گرسنه نگهدار تا به طمع نان دنبال تو بیاید»(۴۳)! این سخن ضمناً مى ‏رساند که امت اسلام در چشم بنى عباس، تا چه حد بى ارزش بوده ‏اند؟!.در این فشار اقتصادى سهم شیعیان و علویان بیش از همه بود زیرا آنان همیشه پیشگام و پیشاهنگ مبارزه با خلفاى ستمگر بودند.دوران خلافت هارون نیز از این برنامه کلى مستثنا نبود، زیرا او با قبضه بیت المال مسلمانان و صرف آن در راه هوسرانیها و بولهوسی ها و تجمل پرستیهاى خود و اطرافیانش، شیعیان را از حقوق مشروع خود محروم کرده بود و از این راه نیروهاى آنان را تضعیف مى ‏کرد. بنابراین شیعیان با این گونه فشارها آشنا بودند، اما چنانکه اشاره شد فشار اقتصادى زمان متوکل ابعاد گسترده ‏تر و وحشتناکترى داشت که ذیلاً برخى از آنها را یاد آورى مى ‏کنیم:۱ – او از نظر اقتصادى به قدرى بر شیعیان سخت گرفت که مى ‏گویند: در آن زمان گروهى از بانوان علوى در مدینه حتى یک دست لباس درست نداشتند که در آن نماز بگزارند و فقط یک پیراهن مندرس بر ایشان مانده بود که به هنگام نماز به نوبت از آن استفاده مى ‏کردند و نیز با چرخ ریسى روزگار مى‏ گذراندند، و پیوسته در چنین سختى و تنگدستى بودند تا متوکل به هلاکت رسید (۴۴).۲ – متوکل «عمر بن فرج رُخّجى» را فرمانرواى مکه و مدینه ساخت، و او مردمان را از نیکى و احسان به آل ابى طالب بار مى ‏داشت و سخت دنبال این کار بود؛ چنانکه مردم از بیم جان، دست از رعایت و حمایت علویان برداشتند و زندگى بر خاندان امیر مؤمنان – علیه السلام – سخت شد» (۴۵).۳ – متوکل دارایى علویان را که ملک «فدک» بود مصادره کرد (۴۶). نقل شده است که درآمد فدک در آن زمان بالغ بر ۲۴۰۰۰ دینار بوده است. متوکل فدک را به «عبدالله بن عمر بازیار» که از هواداران او بود، عطار کرد (۴۷).۴ – او به حاکم خود در مصر دستور داد با علویان بر اساس قواعد زیر برخورد کند:الف – به هیچ یک از علویان هیچ گونه ملکى داده نشود، نیز اجازه اسب سوارى و حرکت از «فسطاط» به شهرهاى دیگر داده نشود.ب – به هیچ یک از علویان جواز داشتن بیش از یک برده داده نشود.ج – چنانچه دعوائى مابین یک علوى و غیر علوى صورت گرفت، قاضى نخست به سخن غیر علوى گوش فرا دهد و پس از آن بدون گفتگو با علوى آن را بپذیرد! (۴۸) قتل متوکل و خلافت منتصرسرانجام متوکل، شبى که در بزم شراب در کاخ حکومت به مستى فرو رفته بود، با نقشه قبلى فرزندش «منتصر» و با همکارى ترکان، همراه وزیرش «فتح بن خاقان» کشته شد (شوال ۲۴۷) و منتصر به خلافت رسید(۵۶).ماجراى قتل متوکل بدین ترتیب بود که وى ندیمى داشت بنام «عباده مخنّث». عباده در مجلس متوکل متکّایى روى شکم خود زیر لباسش مى‏ بست و سر خود را که موهایش ریخته بود، برهنه مى‏ کرد و در برابر متوکل به رقص مى‏ پرداخت و آوازه خوانان همصدا چنین مى‏ خواندند: «این مرد طاسِ شکم گنده آمده تا خلیفه مسلمانان شود» و مقصودشان از این جمله «على» – علیه السلام – بود. متوکل نیز شراب مى‏ خورد و خنده مستانه سر مى‏ داد. در یکى از روزها که عباده طبق معمول به همین کیفیت مسخرگى مى‏ کرد، منتصر در مجلس حاضر بود. وى از دیدن این منظره ناراحت شد و با اشاره، عباده را تهدید کرد.عباده از ترس ساکت شد. متوکل پرسید: چه شده؟ عباده برخاست و علت را بیان کرد. در این هنگام منتصر بپا خاست و گفت: اى امیر المؤمنین! آن کسى که این شخص اداى او را در مى‏ آورد و مردم مى‏ خندند، پسر عموى تو و بزرگ خاندان تو است و مایه افتخار تو محسوب مى‏ شود. اگر خود مى‏ خواهى گوشت او را بخورى بخور، ولى اجازه نده این سگ و امثال او از آن بخورند. متوکل با تمسخر، به آوازه خوانان دستور داد که همصدا این شعر را بخوانند:غار الفتى لابن عمّه راس الفتى فى حِر امّه این جوان به خاطر پسر عمویش به غیرت در آمد.سر این جوان در… مادرش باد!(۵۷)به دنبال این قضیه بود که منتصر با نقشه قبلى با همکارى ترکان پدر را به قتل رساند.منتصر برخلاف پدر، دوستى با على و خاندان او را آشکار ساخت و به مردم دستور داد به زیارت حسین بن على – علیه السلام – بروند و به علویان که در زمان پدرش در بیم و وحشت به سر مى‏ بردند، ایمنى داد(۵۸).از این گذشته، سه اقدام بزرگ را به مورد اجرا گذاشت:۱ – فدک را به علویان پس داد.۲ – موقوفات علویان را به آنان مسترد کرد.۳ – والى مدینه بنام «صالح بن على» را که با بنى هاشم بدرفتارى مى‏ کرد، بر کنار کرد و به جاى او «على بن الحسین» را به این سمت منصوب کرد و توصیه نمود که از نیکى و خدمت به بنى هاشم دریغ نورزد(۵۹).ولى از آنجا که دوران خلافت منتصر کوتاه بود، پس از وى باز اختناق و فشار از سر گرفته شد.امام هادى، رویاروى فقیهان دربارى‏با آنکه سیاست خلفاى عباسى این بود که توجه مردم را به فقهاى دربارى جلب کنند و آراء و فتاواى آنان را به رسمیت بشناسند، اما در مدت اقامت امام هادى در سامراء چندین بار در میان فقهاى وابسته به دربار اختلاف فتوا به وجود آمد و ناگزیر براى حل مشکل به امام مراجعه کردند و امام با دانش امامت و استدلال روشن، چنان مسئله را شکافت که فقها در برابر آن ناگزیر به تحسین شدند.اینک دو نمونه از این گونه موارد را ذیلاً از نظر مى‏ گذرانیم:۱ – کیفر مسیحى زناکارروزى یک نفر مسیحى را که با زن مسلمانى زنا کرده بود، نزد متوکل آوردند. متوکل خواست در مورد او حد شرعى اجرا شود، در این هنگام مسیحى اسلام آورد. «یحیى بن اکثم» قاضى القضات گفت: اسلام آوردن او، کفر و عملش را از میان برده و نباید حدّ در مورد او اجرا شود. برخى ار فقها گفتند باید سه بار در مورد او حد جارى شود. برخى دیگر به گونه‏ اى دیگر فتوا دادند. وجود اختلاف آراء و فتاوا، متوکل را مجبور ساخت تا از امام هادى – علیه السلام – استفتا کند. مسئله را در محضر امام مطرح کردند. امام پاسخ داد: «آنقدر باید شلاق بخورد تا بمیرد».فتواى امام با مخالفت شدید «یح

برچسب‌ها

تاریخ آخرین تغییر
پنجشنبه, اردیبهشت 2, 1400 - 21:34
کد خبر: 8659

https://tavoosebehesht.ir/node/8659

افزودن دیدگاه جدید