ولي شما، عزيز! ناگهان چه قدر زود...
سحرگاهان بود. شاید همان لحظه آشنای معاشقهاش، همان لحظهی خوش شاعری. درد داشت و دردش قطعا "درد مردم زمانه" بود. آخر تنها دردی که میتوانست شاعرمان را از پای درآورد، این بود. میخواست دردی بهانه کند و برود. خاطرهها اما جلوی چشمان خیس "قیصر" همچنان رژه میرفتند... نوجوانی بود با موهای لخت، کمشباهت به بچههای جنوب. اهل گتوند بود؛ در نزدیکی دزفول.